چه دشوار شده است دم زدن!
در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است
و...
"صدای هر گامی غم!
غم!"...
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هردو
اکنون برایم از معنی تهی شده است.
و دریغ که راه سومی هم نیست!

دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آيا به دل دستور داد؟
می توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادی از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تيغ تيز را
در كف مستی نمی بايست داد
قیصر امین پور
( روحش
شاد )

« دردی اگر داری و همدردی نداری،
با چاه آن را در میان بگذار!
با چاه!
غم روی غم انداختن دردی است جانکاه!»
گفتند این را پیش از این، اما نگفتند،
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند؛
آنگاه دردت را کجا فریاد کن.
آه!
من، نمی دانم ،
- وهمین درد مرا سخت می آزارد-
که چرا انسان،
این دانا، این پیغمبر
در تکاپوهایش،
-چیزی از معجزه آن سوتر-
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد
که هنوز مهربانی را نشناخته است
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی هایی پنهان است.
من برآنم که درین دنیا،
خوب بودن- به خدا- سهل ترین کار است!
ونمی دانم،
که چرا انسان،
تا این حد با خوبی بیگانه ست.
و همین درد مرا سخت می آزارد!